۱۴۰۵ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

هنگامی که آرمان‌ها سخن می‌گویند و واقعیت‌ها سکوت می‌کنند: تأملی بر ۱۰ دسامبر و روز جهانی حقوق بشر

 


مقدمه

بی‌تردید می‌توان 10 دسامبر را یکی از برش‌های تاریخی و سرنوشت‌ساز در سیر تحول قراردادهای اجتماعی بشر دانست؛ روزی که نه‌فقط در تقویم بین‌المللی توسط یونسکو، بلکه در حافظه‌ جمعی انسان معاصر به‌عنوان یادآور آفرینش یکی از والاترین دستاوردهای معنوی جهان ثبت گردیده است. این ۲۴ ساعت نمادین، سالروز تصویب اعلامیه‌ جهانی حقوق بشر در مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سال ۱۹۴۸ می‌باشد. در آن برهه تاریخی و پس از دو جنگ جهانی خانمان‌سوز در نیمه نخست قرن بیستم، جامعه جهانی کوشید تا با تدوین متنی آرمانی، کرامت ذاتی، برابری و حقوق بنیادین انسان‌ها را به‌مثابه استانداردی مشترک برای تمامی ملت‌های جهان اعلام نماید. 10 دسامبر از آن پس نه فقط جشن بازآفرینی این آرمان جهانی، بلکه یادآور ضرورت سنجش فاصله میان این منشور اخلاقی و واقعیت‌های تلخ، پیچیده و غالباً نقض‌شونده‌ جهان امروز است؛ فاصله‌ای که هر سال عموم افراد را به تأمل، بازاندیشی و تلاش بیشتر در مسیر تحقق وعده‌های ناتمام کلان‌حوزه حقوق بشر فرا می‌خواند.

به صورت کلی از اوان سال ۱۹۴۸ تاکنون، حقوق بشر تنها به منزله واژه‌ای خوش‌آهنگ در دیباچه‌ اسناد بین‌المللی باقی نمانده، بلکه در گذر زمان به زبان مشترک اخلاق و سیاست در جهان معاصر مبدل شده است. امروزه تقریباً تمامی دولت‌ها، فارغ از ماهیت ایدئولوژیک، نظام سیاسی یا سطح توسعه‌یافتگی خود، ناگزیرند به‌گونه‌ای نسبت خویش با این زبان را تعریف نمایند؛ با پیوستن به معاهدات بین‌المللی، با گنجاندن اصول بنیادین حقوق بشر در قانون اساسی خود یا حتی با تلاش در جهت مشروعیت‌بخشی به رفتارهای سیاسی خود به نام حقوق بشر، آن‌هم در مواردی که عملاً ناقض همان اصول‌اند. این واقعیت نشان می‌دهد که حقوق بشر، فراتر از یک گفتمان آرمانی، به معیار سنجش عملکرد دولت‌ها و به شاخصی برای پایش عدالت، امنیت و توسعه انسانی در سطوح مختلف مبدل گردیده است.

در عرصه‌ اجرا نیز مجموعه نهادها، سازوکارها و رژیم‌های حقوق بشری، بی‌تردید تأثیرات ملموسی بر بهبود کیفیت زندگی میلیون‌ها انسان در سراسر گیتی داشته‌اند. یونیسف گواهی متقن بر این مدعاست؛ نهادی که با تمرکز بر حق بقا، آموزش و حمایت از کودکان، نقشی تعیین‌کننده در کاهش مرگ‌ومیر کودکان، گسترش واکسیناسیون، توسعه آموزش ابتدایی و حفاظت از کودکان در شرایط بحران ایفا نموده است. آمارهای منتشرشده توسط این نهاد حاکی از آن است که علی‌رغم عقب‌گردهای چند سال اخیر، برنامه‌های واکسیناسیون، تغذیه، آموزش و حمایت اجتماعی توانسته‌اند در دهه‌های گذشته جان میلیون‌ها کودک را نجات دهند و آنان را از چرخه‌های مهلکی چون کار، ازدواج اجباری و سوءتغذیه برهانند. نمونه‌ای دیگر، پیشرفت در رژیم‌های حمایتی از گروه‌های خاص می‌باشد؛ از جمله «کنوانسیون رفع هرگونه تبعیض علیه زنان» (CEDAW) که امروز با عضویت ۱۸۹ دولت، یکی از گسترده‌ترین اسناد بین‌المللی در حوزه حمایت از زنان به شمار می‌رود. این کنوانسیون، با همه‌ محدودیت‌های اجرایی‌اش، نقش چشمگیری در جرم‌انگاری خشونت خانگی، اصلاح قوانین خانواده، رفع تبعیض ساختاری و افزایش مشارکت سیاسی زنان در بسیاری از کشورها داشته است. در مجموع، این دستاوردها، چه در قالب مداخله‌های حقوقی و نهادی و چه در بستر کنش جنبش‌های اجتماعی، به‌تدریج فضاهایی را گشوده‌اند که در آن گروه‌های حاشیه‌نشین قرن‌های گذشته می‌توانند زندگی‌ای کمتر آکنده از خشونت و آزار و برخوردار از کرامت انسانی بیشتر را تجربه نمایند. چنین تحولاتی اگرچه در همه‌جا به‌صورت یکسان و خطی پیش نرفته‌، اما نشان می‌دهد که حقوق بشر، دست‌کم در برخی میدان‌ها، توانسته مسیرهایی تازه برای رهایی و توانمندسازی اجتماعی خلق کند.

لذا در پرتو آنچه بیان شد می‌توان اظهار داشت که حقوق بشر به‌عنوان یک کلان‌هنجار جهانی، توانسته است نظم گفتاری دولت‌ها را دگرگون سازد و آنان را حتی در اقتدارگراترین صورت‌بندی‌ها ناگزیر کند که در برابر افکار عمومی جهانی پاسخی متقن و قانع‌کننده ارائه دهند. این واقعیت که برخی دولت‌های اقتدارگرا نیز رفتارهای سلبی خود را با استناد به مفاهیمی چون امنیت ملی یا ثبات اجتماعی توجیه می‌کنند، نشان می‌دهد که اصل کرامت انسان و حق‌مداری، به‌صورت نسبی به هنجاری جهان‌شمول مبدل شده، هرچند میدان تحقق این اصول همچنان عرصه‌ اصلی منازعه و کشاکش سیاسی-حقوقی می‌باشد.

بااین‌حال، پذیرش جهانی حقوق بشر از ابتدا روندی یک‌دست، خطی و بدون تنش را طی نکرده، به‌ویژه از دهه‌ ۱۹۹۰ میلادی به این‌سو که یکی از مهم‌ترین منازعات نظری در عرصه مذکور میان سه رویکرد زیر شکل گرفته است:

  • جهان‌شمول‌گرایی رادیکال: این رویکرد بر آن است که اصول بنیادین حقوق بشر، همان‌گونه که در اعلامیه‌ جهانی حقوق بشر تبیین شده، برای تمامی انسان‌ها در همه فرهنگ‌ها و نظام‌های ارزشی یکسان‌اند و از دایره شمول هیچ جامعه‌ای بیرون نخواهند بود. از منظر این دیدگاه، قواعدی چون منع شکنجه، منع بردگی، آزادی وجدان و مذهب، آزادی بیان و برابری جنسیتی، اصولی غیرقابل‌تخفیف‌اند و نمی‌توان به نام سنت‌های دینی، هویت قومی یا ویژگی‌های ملی از آنها عدول کرد. معاهدات بین‌المللی نظیر CEDAW یا میثاقین حقوق مدنی-سیاسی و اقتصادی-اجتماعی نیز تلاشی‌اند برای تبدیل این جهان‌شمولی اخلاقی به الزام‌های حقوقی. یکی از نمودهای بارز این رویکرد را می‌توان در واکنش جهانی به پدیده ازدواج کودکان مشاهده نمود؛ جایی که فعالان حقوق بشر، حتی در جوامعی با سنت‌های ریشه‌دار، بر ناموجه بودن این رفتار تأکید می‌کنند، هرچند روایت‌های محلی گاه از زبان فرهنگ و هویت به دفاع از آن برمی‌خیزند.
  • جهان‌شمول‌گرایی زمینه‌مند: این دیدگاه بر آن است که هرچند کرامت انسانی و ضرورت حفاظت از فرد در برابر قدرت اصولی عام‌اند، اما ترجمه و تحقق آنها در نظام‌های حقوق داخلی ناگزیر از عبور از کانال‌های فرهنگی، تاریخی و اجتماعی هر جامعه می‌باشد. در این نگاه، جهان‌شمولی بیشتر یک افق مشترک محسوب می‌شود تا یک فهرست ثابت و تغییرناپذیر از حقوق. نمونه مشهور این رویکرد، بحث ارزش‌های آسیایی در دهه‌ ۱۹۹۰ می‌باشد؛ جایی که برخی دولت‌های شرق و جنوب شرق آسیا استدلال کردند که به نام جمع‌گرایی، نظم و اولویت توسعه اقتصادی، می‌توان آزادی‌های فردی و سیاسی را محدود نمود. در سطح منطقه‌ای نیز اسنادی چون «اعلامیه حقوق بشر آسه‌آن» و «اعلامیه قاهره» نیز تلاشی برای بازخوانی حقوق بشر در چارچوب زمینه‌های فرهنگی و تاریخی جوامع شرقی بوده‌اند.
  • خاص‌گرایی فرهنگی رادیکال: این رویکرد، برخلاف دو قطب پیشین، بر این باور است که حقوق بشر جهانی اساساً وجود خارجی ندارد و آنچه امروزه به‌عنوان حقوق بشر شناخته می‌شود، محصول تاریخ، فرهنگ، عقلانیت غربی و شرایط خاص اروپا در قرون هجدهم و نوزدهم می‌باشد. به بیان دیگر، هنجارهای حقوق بشر از دل تجربه‌های مشخصی مانند روشنگری، انقلاب فرانسه، فردگرایی مدرن و گذار به دولت-ملت برآمده‌اند؛ بنابراین نمی‌توان آنها را بدون دگرگونی‌های عمیق، به فرهنگ‌هایی که بر جمع‌گرایی، هویت‌های دینی یا پیوندهای خویشاوندی استوارند تعمیم داد. متفکران وابسته به این رویکرد چه در قالب نظریه‌پردازان پسااستعماری و چه در قالب اندیشه‌های تمدنی در شرق استدلال می‌کنند که حقوق بشر به شکلی که امروز تعریف می‌شود، بار فرهنگی-سیاسی غرب را حمل می‌کند و جهان‌شمول خواندن آن نوعی بازتولید سلطه معرفتی و استعمار نمادین است؛ لذا هر تمدنی می‌بایست مفاهیم اخلاقی برآمده از متن فرهنگ خود را تولید کند، نه اینکه نسخه‌ای خارجی را بپذیرد.

بنابراین هنگامی که از پذیرش حقوق بشر به‌مثابه یک هنجار جهان‌شمول در دوران معاصر سخن می‌گوییم، می‌بایست پیچیدگی‌های سه‌گانه فوق را نیز در نظر گرفت و میان سطوح مختلف این پذیرش تمایز قائل شد؛ در سطح نخست، اصول بنیادینی چون منع شکنجه، منع بردگی و حق حیات، به‌صورت نسبی موردقبول اکثریت دولت‌ها و تمدن‌ها قرار گرفته‌اند؛ حوزه‌هایی که حتی رویکردهای فرهنگی خاص نیز غالباً به مخالفت بنیادین با آن برنمی‌خیزند، زیرا این اصول در بسیاری از سنت‌های اخلاقی و دینی ریشه دارند؛ اما در سطح دوم، هنگامی که به حوزه‌هایی چون آزادی‌های مدنی، حقوق فرهنگی، جنسیتی و مذهبی می‌رسیم، میدان چانه‌زنی گسترده‌تر و مناقشه‌ها عمیق‌تر می‌شوند. در چنین منظری، پذیرش جهانی حقوق بشر نه یک واقعیت یک‌دست، بلکه میدانی چندلایه و منازعه‌آمیز می‌باشد که در آن اصول بنیادین بیشترین اجماع را دارند، اما تفسیر، حدود و شیوه‌های تحقق سایر حقوق همچنان در گفت‌وگویی دائمی میان جهانی‌بودگی، زمینه‌مندی و خاص‌بودگی فرهنگی شکل می‌گیرد.

اما فارغ از گزاره‌های نظری فوق، اگر ۱۰ دسامبر 2025 را روز آرمان مشترک بشریت در زمینه حقوق بشر بدانیم، بی‌تردید می‌توان سال ۲۰۲۵ را سالی نامید که در آن واقعیت‌های میدانی، به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن، این آرمان را به چالش کشیدند. در پهنه‌ای گسترده از جهان، از غزه تا سودان و از یمن تا شرق اروپا و هائیتی، انسان نه به منزله صاحب کرامت، بلکه همچون رقمی خام در گزارش‌های تلفات مطرح از سوی رسانه‌ها، جدول‌های بودجه‌ای و بازی‌های ژئوپلیتیکی ظاهر گردید؛ اعدادی که گاه حتی به آستانه حساسیت سیاسی دولت‌ها نیز نمی‌رسند.

جنگ غزه به‌عنوان نمودی عینی از این امر مطرح می‌باشد که از اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شد و تا پاییز ۲۰۲۵ به یکی از خون‌بارترین و ویرانگرترین منازعات عصر معاصر مبدل گشت. بر اساس پژوهش‌های مستقل مبتنی بر داده‌های سازمان ملل متحد، تا اوایل اکتبر ۲۰۲۵ بیش از ۶۷ هزار نفر در نوار غزه و حدود 1000 نفر در کرانه باختری جان خود را ازدست‌داده‌اند؛ مردمانی که در فاصله دو سال، زیر آوار بمباران‌های پی‌درپی، محاصره همه‌جانبه، فروپاشی ساختارهای درمانی و قحطی سیستماتیک نابود شده‌اند. اما تکان‌دهنده‌تر از آمار کشته‌شدگان، تصویر قحطی عمدی در این باریکه می‌باشد. در اوت ۲۰۲۵، تحلیل طبقه‌بندی مراحل امنیت غذایی (IPC) برای نخستین‌بار اعلام نمود که بیش از نیم‌میلیون نفر در غزه در وضعیت قحطی قرار دارند؛ وضعیتی که با سوءتغذیه شدید، مرگ‌های قابل پیش‌گیری و نابودی کامل معیشت تعریف می‌شود. در سطح اخلاقی و حقوقی نیز، این وضعیت به‌قدری وخیم است که کارشناسان حقوق بشر سازمان ملل متحد در بیانیه‌ای در می ۲۰۲۵ از نسل‌کشی در حال وقوع سخن گفتند و هشدار دادند که اگر دولت‌ها به مسئولیت حقوقی خود برای توقف خشونت عمل نکنند، در نابودی مردم غزه شریک خواهند بود. این ادبیات نشان می‌دهد که آنچه در غزه در حال رخ‌دادن است، فراتر از یک نقض منفرد حقوق بشر بوده و به‌مثابه فروپاشی کامل نظام حمایت انسانی قابل‌فهم است. در سطح سیاسی نیز واکنش دولت‌ها به غزه تصویری عریان از دوگانگی ساختاری را آشکار می‌سازد؛ دولت‌هایی که همواره خود را پیش‌گام حقوق بشر معرفی می‌کنند، در برابر این فاجعه یا سکوت اختیار کردند یا با استناد به دکترین دفاع مشروع به توجیه ادامه حملات نظامی اسرائیل پرداختند؛ همان اعمالی که در دیگر نقاط جهان مصداق جنایت جنگی یا حتی جنایت علیه بشریت قلمداد می‌شوند.

در جغرافیایی دیگر، سودان سال ۲۰۲۵ نیز شاهد یکی از فاجعه‌بارترین بحران‌های انسانی قرن بود. جنگ میان نیروهای مسلح سودان و نیروهای شبه‌نظامی پشتیبانی سریع که از سال ۲۰۲۳ آغاز شده بود، در این سال به مرحله‌ای رسید که سازمان‌های بین‌المللی آن را بزرگ‌ترین بحران انسانی و بزرگ‌ترین بحران آوارگی جهان نامیدند. بیش از ۳۰ میلیون نفر در این کشور جنگ‌زده به کمک‌های انسانی نیاز دارند، میلیون‌ها نفر آواره‌اند و سایه قحطی، بیماری و خشونت بر زندگی مردم سنگینی می‌کند. گزارش‌های متعدد دفتر کمیسر عالی حقوق بشر و گزارشگران ویژه سازمان ملل متحد از دارفور و شهر الفاشر، تصویر هولناکی از وضعیت حقوق بشر نشان می‌دهد؛ قتل‌های فراقضایی، خشونت جنسی سازمان‌یافته، ناپدیدسازی اجباری، حملات مستقیم به غیرنظامیان و ممانعت عمدی از دسترسی به کمک‌های انسانی. در سطح عدالت کیفری بین‌المللی نیز هرچند دیوان بین‌المللی کیفری در سال ۲۰۲۵ یکی از فرماندهان سابق شبه‌نظامیان جنجوید را به دلیل جنایات دهه ۲۰۰۰ در دارفور به ۲۰ سال حبس محکوم کرد، اما این گام دیرهنگام در برابر ابعاد فاجعه کنونی بیش از آنکه نویدبخش باشد، یادآوری‌ای تلخ از کندی روند نیل به عدالت می‌باشد؛ عدالتی که تنها فرماندهان دیروزی را محاکمه می‌کند و قربانیان امروز را در انتظار خود گذاشته است. این شکاف، زمانی هولناک‌تر می‌شود که مردم سودان درمی‌یابند نظام عدالت بین‌المللی ممکن است برای آنان نه پناهگاه امید، بلکه نهادی باشد که همیشه چندین دهه دیرتر از رنج‌هایشان فرامی‌رسد.

در این میان، سال ۲۰۲۵ نه‌تنها مشتمل بر گسترش خشونت‌های فیزیکی و توسعه روند فروپاشی‌ کرامت انسانی بود، بلکه سالی بود که نهادهای حقوق بشری نیز به‌خودی‌خود به بحران بقا گرفتار شدند. در همین راستا، دفتر کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد اعلام نمود که با کسری بودجه‌ای نزدیک به ۹۰ میلیون دلار مواجه است؛ بحرانی که این نهاد را ناگزیر ساخت تا صدها موقعیت شغلی را حذف کند و دامنه مأموریت‌های نظارتی، بازدیدهای کشوری و سازوکارهای پایش اجرای معاهدات بین‌المللی را به طور چشمگیر کاهش دهد. این فروکاست نهادی درست در بزنگاهی رخ می‌دهد که نقض‌های متعدد حقوق بشری و بحران‌های بین‌المللی، پیوسته رو به افزایش‌اند؛ گویی جهان درست در لحظه‌ای که بیش از هر زمان به سازوکارهای نظارتی نیاز دارد، نظارت را از دست می‌دهد. در چنین بستری، نقد ریاکاری دولت‌ها، نه یک ژست صرفاً آکادمیک یا ژورنالیستی، بلکه ضرورتی اخلاقی می‌باشد. همان‌گونه که پیش‌تر اشاره شد، بسیاری از قدرت‌های جهانی که در سطح گفتمانی، خود را مدافع حقوق بشر معرفی می‌کنند، در عمل به مدیریت گزینشی این گفتمان می‌پردازند؛ هنگامی که رقبای ژئوپلیتیکی آنان به هر نحوی مرتکب نقض حقوق بشر شوند، بی‌درنگ خواستار تحقیقات بین‌المللی، اعمال تحریم، صدور قطع‌نامه و ارجاع پرونده به دادگاه‌های بین‌المللی می‌گردند؛ حال‌آنکه هنگامی که متحدان سیاسی‌شان مرتکب رفتارهای مشابه یا حتی شدیدتر می‌شوند، سکوت اختیار می‌نمایند یا خود را پشت لایه‌های ضخیمی از زبان دیپلماتیک و ابهامات راهبردی پنهان می‌سازند. این روند همان چیزی است که می‌توان آن را جهان‌شمولی گزینشی نامید؛ حقوق بشر برای «ما» امری قابل‌تفسیر، مشروط و حتی تعلیق‌پذیر است، اما برای «دیگری»، می‌بایست فوری، مطلق و بی‌قیدوشرط اعمال شود. بی‌تردید چنین الگوی ریاکارانه‌ای، نه‌تنها مبانی اخلاقی گفتمان حقوق بشر را فرسایش می‌دهد، بلکه اعتماد قربانیان خشونت را نسبت به امکان اتکا بر سازوکارهای بین‌المللی از میان می‌برد.

اما با وجود تمامی این وجوه تاریک که افق امروزی جهان را دربرگرفته، سخن گفتن از حقوق بشر نه بیهوده، بلکه ضرورتی حیاتی است؛ ضرورتی که اگر به توصیف صرف یا محکومیت‌های تکراری فروکاسته شود، خود مبدل به بخشی از بوروکراسی رنج می‌شود؛ لذا برای آنکه روز جهانی حقوق بشر از تشریفات نمادین رهایی یابد و دوباره معنای حقیقی خویش را بازیابد، می‌بایست در دو ساحت بنیادین، به بازاندیشی جسورانه‌ای تن سپرد؛ در ساحت نهادهای جهانی و در ساحت فرهنگ و معرفت انسانی.

در سطح نهادهای جهانی، آینده حقوق بشر صرفاً بر شانه نهادهایی استوار می‌ماند که استقلال نظری و منابع مادی‌شان از فراز و فرود اراده‌ دولت‌ها رها باشد؛ نهادهایی که در میانه بحران‌ها، به‌جای تقلا برای ادامه حیات، بتوانند به وظیفه نخستین خود، یعنی حفاظت از انسان، بازگردند. از سوی دیگر، بی‌تردید جهانی عادلانه‌تر تنها زمانی شکل می‌گیرد که تجارت مرگ‌بار سلاح، نه به‌دلخواه سیاست‌ورزان، بلکه بر پایه معیارهایی روشن و نظارتی بی‌طرفانه مهار شود؛ هنگامی که سازوکارهای تصمیم‌گیری در نهادهایی چون شورای امنیت، دیگر اسیر حق وتویی نباشد که می‌تواند آتش جنگی خانمان‌سوز را برافروزد یا فرصت‌های نجات جان انسان‌ها را بر باد دهد و نیز هنگامی که گفتمان حقوق بشر، به‌جای شناوری در سطح بیانیه‌ها، ریشه در خاک عدالت اقتصادی و اقلیمی بدواند؛ چراکه بسیاری از رنج‌های امروز، از قحطی تا کوچ اجباری و تغییرات اقلیمی، در دل ساختارهایی زاده می‌شوند که نابرابری را بازتولید می‌کنند و همواره قربانیان خاموش خود را می‌طلبند.

در ساحت فرهنگ و معرفت نیز، جهان بیش از هر زمان دیگر نیازمند نوعی جهان‌شمولی گفت‌وگومحور می‌باشد؛ جهان‌شمولی‌ای که نه فرمانی از بالا، بلکه زمزمه‌ای برخاسته از گفت‌وگوی واقعی میان سنت‌های تمدنی و رنج‌های زیسته امروزی باشد؛ چشم‌اندازی که در آن حقوق بشر، نه رقیب هویت‌های فرهنگی، بلکه چراغی برای روشن‌کردن زوایای تاریک نگرش‌های مادی و معنوی و بعضاً اصلاحشان گردد؛ چراغی که این صداهای پراکنده را در طنین مشترکی جهانی می‌کند. چنین افقی، جهان‌شمولی را نه چون نسخه‌ای تحمیلی، بلکه چون باغی مشترک می‌بیند که هر فرهنگ، گُل خاص خویش را در آن می‌پروراند.

در مجموع می‌توان اظهار داشت که شاید بتوان راز اصلی روز جهانی حقوق بشر را در همان جمله نخستین اعلامیه جهانی آن یافت؛ آنجا که از کرامت ذاتی و حقوق برابر و سلب‌ناشدنی تمام اعضای خانواده بشری سخن می‌گوید. اگر مفهوم خانواده بشری را جدی بگیریم، دیگر نمی‌توانیم مرگ کودکی در غزه، رنج زنی در دارفور، استثمار کارگری مهاجر در خلیج‌فارس یا شکنجه یک زندانی عقیدتی در هر نقطه‌ای از جهان را صرفاً خبری دوردست یا رقمی در حاشیه گزارش‌ها ببینیم. چرا که رنج انسان همانند رودخانه‌ای است که مرز نمی‌شناسد؛ هر زخمی که بر پیکر یکی از اعضای این خانواده فرود آید، پژواک آن دیر یا زود به جان دیگری خواهد رسید؛ لذا اگر سال ۲۰۲۵ را سال شکست‌های بزرگ حقوق بشر بدانیم، شاید پیام ژرف‌تر روز جهانی حقوق بشر یادآور این حقیقت باشد که هنوز «می‌توان» و «باید» جهانی را تصور نمود که در آن آسیب‌پذیرترین انسان‌ها نه در حاشیه، بلکه در قلب طراحی نظم جهانی جای گیرند. جهانی که در آن حقوق بشر، نه یک شعار استعاری جهان‌شمول، بلکه تجربه‌ای زیسته و ملموس باشد؛ تجربه‌ای که کرامت انسان را نه بر کاغذ، بلکه در تپش زندگی روزمره مردم جهان به جریان اندازد.

اعلامیه جهانی حقوق بشر

به اَرتش ملی ایران: شَریک جُرم خامنه ای و سپاهِ پاسداران نَشوید!

  پیشگفتار: مُدتیست که خبر حضور ارتش ملی ایران در سوریه از سوی رژیم تایید و رسانه ای شده است. از آنجایی که نگارنده خود را وامدار فداکاری ها...